به چند فروختی همصحبتیمان را؟
به چند فروختی گره خوردن نگاهمان را؟
و به چند فروختی به هم رسیدن دستهایمان را!
تو که ادعای بی ارزشی واحد پول ایران را داری
صداقت به چند؟
صمیمیت به چند؟
گرمای وجودت به چند؟
در این حراج آخر فصل
لحظه ای از عشق به چند
به چند فروختی همصحبتیمان را؟
به چند فروختی گره خوردن نگاهمان را؟
و به چند فروختی به هم رسیدن دستهایمان را!
تو که ادعای بی ارزشی واحد پول ایران را داری
صداقت به چند؟
صمیمیت به چند؟
گرمای وجودت به چند؟
در این حراج آخر فصل
لحظه ای از عشق به چند
روزي از پس تاريكي ها
نوري خواهم ديد
اناري خواهم چيد
سبزه لطيف باغچه را
همصحبت خواهم شد
لمس خواهم كرد
روزي از همين روزها
كه آبستن سكوتم
فرياد خواهم كشيد
و شايد به نظرت
اين پايان ماجرا باشد.
سفره ی نیازت را برچین
با مردمان نگاهت کلامی نخواهم گفت
که آشنایی نمی یابم
اینجا همه غریبه اند
احساس عاطفه را نمی فهمند
در دهان گرسنه ی اشتیاق
التهاب،جویده نمی شود
حبابهای ترد خیال چنان آزادند
که در هیچ تعلقی نمی گنجند
دانه های مروارید اشک در قطعه های قطور یخ محبوسند
اینجا نقطه ی انجماد محبت است
هوای صداقت طوفانی ست
از جاده های حقیقت سوز سردی می آید
آری!
اینجا برهوت عاطفه است
توی اون دو سال ۱۰ دفعه هم همو نبوسیدیم. سال اول که فقط گرفتن دست بود. سال دوم چند بار بوسیدن پیش اومد.
الان برام جالبه که هر دوی شما توی آرشیو وبلاگتون از بوس و بغل و حتی چیزهای دیگه به دفعات نوشتید و این اتفاقات در یک ماه بعد از آشنایی تون رخ داده.
من می نویسم نامزد. ولی در واقع تو خاستگاری اون دختر هم نرفتی. پس می شه دوست دخترت.
اون موقع چقدر فکر می کردم که خودم رو راضی به بیشتر از بوسیدنت کنم. خوشحالم که هیچوقت راضی نشدم
امروز توی وبلاگ نامزدت بودم. آرشیوش رو می خوندم. دیدم هر دو آرزو کردید که زودتر برف بیاد تا با هم توی برف قدم بزنید. یک تصویر برام روشن شد.
من و تو توی پارک لاله نزدیک غروب یک روز برفی. قدم زدیم و چایی و شکلات خوردیم. از همون دکه همیشگی از اون پیرمرد گرفته بودیم. گفتی هوا تاریک شد بیا بریم.
پاشدم. دلم نمی خواست بریم . وسط یک باغچه پر از برف یکهو نشستم. متحیر خندیدی. گفتی پاشو. دستم رو گرفتی و بلندم کردی. گفتی: تو چقدر عجیبی دختر. تا آخر عمر هر وقت برف بباره و با هم بیرون بریم این کارت یادم نمی ره.
می دونی چیه؟
حتی دلم از اینکه من رو یادت رفته ناراحته. دیگه ذکر نمی گه.
از این بابت خوشحالم.
---------------------------
یه چیز دیگه:
دیدم برای نامزدت نوشتی: قبلا عاشق می شدم ، ولی فکر می کردم عشق از بین نمیره ولی ترکت میکنه. عاشق می شدم ولی ترک می کردم . ولی تو به همه این چیزها خط بطلان کشیدی.
که اینطور آقا!!!!!!!!!!
امیدوارم خوشبخت بشی. ولی من به تمام اون دوستت دارم هایی که برای اون دختر نوشتی نه تنها حسودی نکردم که شک کردم!!!!
بهتر از خودت می شناسمت
حسودی ام شد؟ نه سوختم ولی به روی خودم نیاوردم. فکر نمی کردم اینقدر آروم بمونم. اگه یه روزی هوو تون رو دیدید بدونید من خیلی خودم رو کنترل کردم و چیزی کمتر از هوو ندیدم.
فقط کلمه " عشق من" که روی لینک اون نوشته بود چشمهام رو سیاه کرد.
چند وقتته جرات نکردم تکیه کلام اون رو بگم ولی حالا می گم:
ای روزگارررررررر
پ.ن: دیگه هیچوقت شعر" دیدم او را آه بعد از سالها رو نمی خونم". اینو مطمئنم.
راستش را بخواهی:
اوضاع اصلا خوب نیست.هیچ چیز سر جایش نیست.
راستش رابخواهی هنوز حرفی برای گفتن ندارم و گویی همه ی ناگفته های عالم از آن من است.
راستش رابخواهی هنوز به دنبال همان گم گشته ی دیرینم که بی خبر از نشانه هایش هستم.نمیدانم چیست؟کجا و کی گمش کردم تنها میدانم که چیزی را گم کرده ام.
گویی کار مهمی رافراموش کرده ام .کاری که انگار همه ی زندگی ام را بهم مرتبط میکند.
راستش رابخواهی چیزی از درون هر روز و هر لحظه وجودم را آشفته میکند و روحم را پریشانتر.
راستش را بخوایی فکر میکنم دیگر وقتی نمانده ،شاید برای این حرفها کمی دیر شده است.
اما اگر راستش را نخواهی باید بگویم:همه چیز رو براه است.من تصمیم جدیدی گرفته ام و من روزها و شبهای خوبی را سپری میکنم.من حالم خوب است. من حالم خوب است...
ممنونم از ایمیلهاتون و یادی که از من کردید
بتونم بر می گردم
روزها و شب های با هم بودن و خوندن و نوشتن وبلاگ دیگه تموم شده.
مجبورم آرشیو رو هم بردارم
خون گریه می کنم
شماها که می دونید چرا. طاقت گفتنش رو دوباره ندارم
خداحافظ
من میتونم من باید بتونم.
اما نمیشه.من باور دارم که نمیتونم .من باور کردم همینم که هستم.
غمگین تنها ضعیف و ناامید.چرا؟نمیدونم.
آهنگای بی کلام غمگین گوش میدم منو دیووانه میکنن داغون تر از اینکه هستم.
چقدر همه چیز زود گذشت چقد زود بزرگ شدم.چقدر زود احساسای کودکانم جای خودشو به یه مشت حسرت خاکستری داد.
چقدر از دست خودم عاصی ام کلافه ام.از دست خودم دیوانه میشم. دیگه امیدی به خودم ندارم.همه چیز تموم میشه.همه چیز خیلی زود تموم میشه.