تبليغاتX
بوستان لادن

بوستان لادن

به چند فروختی همصحبتیمان را؟

به چند فروختی گره خوردن نگاهمان را؟

و به چند فروختی به هم رسیدن دستهایمان را!

تو که ادعای بی ارزشی واحد پول ایران را داری

صداقت به چند؟

صمیمیت به چند؟

گرمای وجودت به چند؟

در این حراج آخر فصل

لحظه ای از عشق به چند

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:57  توسط لادن  | 

پایان ماجرا

 

روزي از پس تاريكي ها

نوري خواهم ديد

اناري خواهم چيد

سبزه لطيف باغچه را

همصحبت خواهم شد

لمس خواهم كرد

روزي از همين روزها

كه آبستن سكوتم

فرياد خواهم كشيد

و شايد به نظرت

اين پايان ماجرا باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:30  توسط لادن  | 

برهوت عاطفه

 
دیگر به طواف تو نمی آیم

سفره ی نیازت را برچین

با مردمان نگاهت کلامی نخواهم گفت

که آشنایی نمی یابم

اینجا همه غریبه اند

احساس عاطفه را نمی فهمند

در دهان گرسنه ی اشتیاق

التهاب،جویده نمی شود

حبابهای ترد خیال چنان آزادند

که در هیچ تعلقی نمی گنجند

دانه های مروارید اشک در قطعه های قطور یخ محبوسند

اینجا نقطه ی انجماد محبت است

هوای صداقت طوفانی ست

از جاده های حقیقت سوز سردی می آید

آری!

اینجا برهوت عاطفه است

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:9  توسط لادن  | 

kiss

موضوع دیگری که الان یادم آمد رابطه جن... من و تو بود.

توی اون دو سال ۱۰ دفعه هم همو نبوسیدیم. سال اول که فقط گرفتن دست بود. سال دوم چند بار بوسیدن پیش اومد.

الان برام جالبه که هر دوی شما توی آرشیو وبلاگتون از بوس و بغل و حتی چیزهای دیگه به دفعات نوشتید و این اتفاقات در یک ماه بعد از آشنایی تون رخ داده.

من می نویسم نامزد. ولی در واقع تو خاستگاری اون دختر هم نرفتی. پس می شه دوست دخترت.

اون موقع چقدر فکر می کردم که خودم رو راضی به بیشتر از بوسیدنت کنم. خوشحالم که هیچوقت راضی نشدم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:26  توسط لادن  | 

بهتر از خودت می شناسمت

سال ها بود اسمت رو مانند یک ذکر تکرار می کردم. هر بار که به خود می امدم با لادن وجودم کلنجار می رفتم.

امروز توی وبلاگ نامزدت بودم. آرشیوش رو می خوندم. دیدم هر دو آرزو کردید که زودتر برف بیاد تا با هم توی برف قدم بزنید. یک تصویر برام روشن شد.

من و تو توی پارک لاله نزدیک غروب یک روز برفی. قدم زدیم و چایی و شکلات خوردیم. از همون دکه همیشگی از اون پیرمرد گرفته بودیم. گفتی هوا تاریک شد بیا بریم.

پاشدم. دلم نمی خواست بریم . وسط یک باغچه پر از برف یکهو نشستم. متحیر خندیدی. گفتی پاشو. دستم رو گرفتی و بلندم کردی. گفتی: تو چقدر عجیبی دختر. تا آخر عمر هر وقت برف بباره و با هم بیرون بریم این کارت یادم نمی ره.

می دونی چیه؟

حتی دلم از اینکه  من رو یادت رفته ناراحته. دیگه ذکر نمی گه.

از این بابت خوشحالم.

---------------------------

یه چیز دیگه:

دیدم برای نامزدت نوشتی: قبلا عاشق می شدم ، ولی فکر می کردم عشق از بین نمی‌ره ولی ترکت می‌کنه. عاشق می شدم ولی ترک می کردم . ولی تو به همه این چیزها خط بطلان کشیدی.

که اینطور آقا!!!!!!!!!!

امیدوارم خوشبخت بشی. ولی من به تمام اون دوستت دارم هایی که برای اون دختر نوشتی نه تنها حسودی نکردم که شک کردم!!!!

بهتر از خودت می شناسمت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:11  توسط لادن  | 

برخورد

چقدر شبیه به من بود. شبیه به من فکر می کرد و اگه من هم اونجا مونده بودم با اون هیچ تفاوتی نداشتم.

حسودی ام شد؟ نه سوختم ولی به روی خودم نیاوردم. فکر نمی کردم اینقدر آروم بمونم. اگه یه روزی هوو تون رو دیدید بدونید من خیلی خودم رو کنترل کردم و چیزی کمتر از هوو ندیدم.

فقط کلمه " عشق من" که روی لینک اون نوشته بود چشمهام رو سیاه کرد.

چند وقتته جرات نکردم تکیه کلام اون رو بگم ولی حالا می گم:

ای روزگارررررررر

پ.ن: دیگه هیچوقت شعر" دیدم او را آه بعد از سالها رو نمی خونم". اینو مطمئنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:2  توسط لادن  | 

من گم شده ام میان این همه هیاهو

راستش را بخواهی:

اوضاع اصلا خوب نیست.هیچ چیز سر جایش نیست.

راستش رابخواهی هنوز حرفی برای گفتن ندارم و گویی همه ی ناگفته های عالم از آن من است.

راستش رابخواهی هنوز به دنبال همان گم گشته ی دیرینم که بی خبر از نشانه هایش هستم.نمیدانم چیست؟کجا و کی گمش کردم تنها میدانم که چیزی را گم کرده ام.

گویی کار مهمی رافراموش کرده ام .کاری که انگار همه ی زندگی ام را بهم مرتبط میکند.

راستش رابخواهی چیزی از درون هر روز و هر لحظه وجودم را آشفته میکند و روحم را پریشانتر.

راستش را بخوایی فکر میکنم دیگر وقتی نمانده ،شاید برای این حرفها کمی دیر شده است.

اما اگر راستش را نخواهی باید بگویم:همه چیز رو براه است.من تصمیم جدیدی گرفته ام و من روزها و شبهای خوبی را سپری میکنم.من حالم خوب است. من حالم خوب است... 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:10  توسط لادن  | 

بیشتر از یک ماه میگذره از اون تاریخ و من هنوز توی شوکم

 

ممنونم از ایمیلهاتون و یادی که از من کردید

 

بتونم بر می گردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:28  توسط لادن  | 

خداحافظ

مجبورم همه این نوشته ها رو پاک کنم.

روزها و شب های با هم بودن و خوندن و نوشتن وبلاگ دیگه تموم شده.

مجبورم آرشیو رو هم بردارم

خون گریه می کنم

شماها که می دونید چرا. طاقت گفتنش رو دوباره ندارم

خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:6  توسط لادن 

بیشتر این روزا تو خودمم.باخودم کلنجار میرم.خیره خیره به همه چیز و همه کس نگاه میکنم و به خیلی چیزها فکر میکنم به چیزهایی که مطمئنم برای هیچکس اهمیتی نداره .چیزهایی که گاهی منو تا مرز جنون میکشه  همه چیز یه روز تموم میشه و تو آروم توی یه جای نمور دراز میکشی چشماتو میبندی و  به کارایی که کردی نگاه میکنی.خسته شدم .ازهمه ی این خسته شدنها خسته شدم.بیشتر این روزا بغض گلومو اذیت میکنه.باخودم کلنجار میرم نباید گریه کنم نباید گریه کنم.

من میتونم من باید بتونم.

اما نمیشه.من باور دارم که نمیتونم .من باور کردم همینم که هستم.

غمگین تنها ضعیف و ناامید.چرا؟نمیدونم.

آهنگای بی کلام غمگین گوش میدم منو دیووانه میکنن داغون تر از اینکه هستم.

چقدر همه چیز زود گذشت چقد زود بزرگ شدم.چقدر زود احساسای کودکانم جای خودشو به یه مشت حسرت خاکستری داد.

چقدر از دست خودم عاصی ام کلافه ام.از دست خودم دیوانه میشم. دیگه امیدی به خودم ندارم.همه چیز تموم میشه.همه چیز خیلی زود تموم میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 22:46  توسط لادن